سایت علوم غریبه , آموزش علم جفر , تله کینزی و بهترین سایت تفریحی
 
HomeCalendarFAQSearchMemberlistUsergroupsRegisterLog in
Latest topics
» خاص ترین عکس های افسانه پاکرو
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:42 pm

» عکس های ۲۰۱۴ ترلان پروانه
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:41 pm

» عکس های ۲۰۱۴ صدف طاهریان
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:41 pm

» زیباترین عکس های روشا ضیغمی
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:40 pm

» عکس های ۲۰۱۴ طناز طباطبایی
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:38 pm

» ۱۵ راز جهان
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:35 pm

» فراماسونری جمعیتی نهان روش برای سلطه بر انسان و جهان است
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:33 pm

» زندگینامه حضرت سلیمان(ع)
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:33 pm

» چرا به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) اباصالح می گویند؟
by Admin Sun Jan 12, 2014 7:31 pm

» fun77.ir
by shima Sat Jan 04, 2014 3:29 pm

» ترول های بهمن ماه
by Admin Fri Dec 27, 2013 8:23 am

» عکس های جدید و نایاب الناز شاکردوست
by shima Sat Dec 14, 2013 3:20 am

» دانلود کتاب آموزش کامل ویندوز سون
by shima Sat Dec 14, 2013 3:19 am

» کتاب آموزش حرفه ای زبان سی پلاس پلاس
by shima Sat Dec 14, 2013 3:17 am

» داستان های شیوانا نانوا
by shima Sat Dec 14, 2013 3:12 am

» داستان های شیوانا پسر پیرزن
by shima Sat Dec 14, 2013 3:09 am

» داستان های شیوانا آهنگر طماع
by shima Sat Dec 14, 2013 3:07 am

» دانلود کتاب عشق
by Admin Thu Dec 12, 2013 7:16 am

» دانلود کتاب همه چیز در مورد بلوتوث
by Admin Thu Dec 12, 2013 7:14 am

» دانلود کتاب بانک جامع دانستنی های پزشکی از دیدگاه اسلام
by Admin Thu Dec 12, 2013 7:09 am

Top posters
Admin
 
shima
 
the end
 
elf
 
joodi
 
batman
 
سناتور
 
Shahin
 
fanus
 
ghelyuni
 
Add to Google

Share | 
 

 دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد

Go down 
AuthorMessage
joodi



Posts : 13
Join date : 2013-11-22

PostSubject: دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد   Fri Nov 22, 2013 2:26 pm

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد…

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که

بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
Back to top Go down
View user profile
 
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد
Back to top 
Page 1 of 1

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
انجمن ترکبوز :: مطالب جالب و خواندنی-
Jump to: